سلما دتر

سلما میوه ی عشقمونه

اللهم الرزقنی ولدا سالما صالحا

به نام خدایی که سلما را برایمان آفرید

و به من و مهدی لیاقت پوشیدن ردای مادری و پدری را عطا کرد

خدایا حافظ عشقمان، سلمای ما باش

 

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

وان یکادالذین کفروالیزلقونک بابصارهم لما سمعوالذکر و یقولون انه لمجنون، و ماهو الا ذکر للعالمین

 

 

 تاریخ عکس : ۲۰ ماهگی نازدونه ..محرم۹۳

 

این گل هم، نثار کربلای تو

یاحسین...

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 9 آذر 1393 ] [ 16:58 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
سلما وبهار و نگار..

اینم از نگار خانوم خواهر کوچولوی بهار و دوست ۱۴روزه و جدید سلما..

سلما در بدو ورود و مشاهده نگار ، انگشت مبارک رو در چشمان خواب ومعصوم نگار وارد نمود تا دستگیرش شود نی نی الکی است یا واقعی!!!

 

 

فک کنم اینجا داره تو دلش ب بهار میگه:

خوشبحالت یه اجی کوچولو داری!!

 



[موضوع : برای دخترم، سلما, ۲۲ماهگی]
[ شنبه 4 بهمن 1393 ] [ 10:31 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
تولدم مبارک

مگه ازین بهترم میشه که صبح تولدت، چشماتو که باز کنی ببینی همسرجان کنارت نشسته و بهت لبخند میزنه و اولین نفریه که "تولدت مبارک عزیزم " رو توی روز تولدت بهت میگه..

ازین بهتر نمیشه که شب قبل، تو نگران ازینکه چرا دیر کرده و بازم بعد این همه سال یادت رفته که وقتی درو براش باز میکنی قراره شگفت زده ات بکنه..

مسلما ازین بهتر نمیشه که پدرت مثل همیشه در اولین دقایق شب تولدت بهت تبریک بگه و تو هم بهش بگی "ب شما هم مبارکه که خدا همچین دخمل گلی بهتون داده " و پشت تلفن صدای خنده اش قلبتو تسکین بده..

مگه میشه ازین خوشبخت تر باشی که مامان مهربونت همه وجودت تمام احساسشو توی پیامکش خلاصه کنه و برات بفرسته...

واین اووووج خوشبختیت میتونه باشه که خدا یه فرشته کوچولوی خوشمزه بهت داده که خلاصه ی همه ی عشق و محبت دنیاست..

و برادر و خواهرهایی که برام عزیزند و همیشه ب یادم هستند..

 

اینا سرمایه های من هستند. و من حالا تو روز تولدم بزرگترین ارزوم حفظ و سلامتی این داشته هامه. 

خدای بزرگ و مهربونم مراقبشون باش. اونا رو دست تو سپرده ام که تو بهترین محافظی برایمان.

پ.نوشت

این پست اواخر هفته مزین ب تصاویری از سالروز امدنم!!!  خواهد شد.مهمانی ب پنجشنبه شب موکول میشود.

بعدا. نوشت

همه چیز خوب بود. ممنونم از همه مخصوصا مهدی عزیزم

 

 

دعایم کنید مثل همیشه...



[موضوع : دل گپه های خودمانی]
[ دوشنبه 29 دی 1393 ] [ 8:41 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
بیست و دوماهگی

و حالا در دومین زمستان عمرش، بیست و دوماهگیش رو به پایان است..

ومن همچنان مراقب حرفها و رفتارهایم تا درمقابل نگاه تیزهوشانه اش سوتی تربیتی ندهم..

عوض شده..تمام رفتار و حرکات و شخصیتش!

کمی شیطون تر و بسیار با انرژیتر..در پی کشف ناشناخته هاست

این روزها زیاد به من "چشم" میگوید و کار خودش را میکند..

این روزها سخت تر دم به تله ی لنز دوربینهایم میدهد.

این روزها کمی ترسوتر شده است. از تختی که یکبار از رویش افتاده ، با حمایت من بالا می رود. دیگر تابش را دوست ندارد. و حالا عاشق سرسره است.

این روزها دارد شبیه ما می شود.شبیه ادم بزرگ ها!

دخترکم گاه و بیگاه "الو"یش را برمیدارد و به تک تک عزیزانش زنگ میزند و بیشتر به خاله ضحی و دایی..و حالشان را میپرسد..

به تلویزیون علاقه مندتر شده و کارتون مورد علاقه اش (باب اسفنجی)را تا انتها دنبال می کند..

و کلمات بیشتری میگوید..

این روزها "دوجه" و توچی" را خیلی دوست دارد...گوجه و ترشی!!

و حتی شنیده ام که به خرمالو هم "دوجه"میگوید.

تا وقتی کنارش مینشینم خوب بازی میکند و نقاشی میکشد ،اما اگرمن بلند شوم اوهم رها میکند و دور و برم به دنبال کشفیات جدیدش میگردد..

حس میکنم این روزها به من وابسته تراست.

نه!!!

حس میکنم بیشتر محبتش را بروزمی دهد و بیشتر دوستم دارد...بی هوا بغلم مینشیند و دستهایش دور گردنم حلقه میشوند و میبوسدم..

مخصوصا اگر از کارش ناراحت باشم ...به چشمهایم نگاه نمیکند و فقط میبوسد و میدود..

راستی ...

این روزها نماز میخواند . ان هم چندین رکعت...باهرچه گیربیاورد

حتی در قابلمه!!!

چادر را میاورد و میگوید سرم کنم "الا"بخوانم...

ومن این بار به تلافی یکی از پستهای گذشته که گریه کرده بود...این ها را شکار کردم...

 ادامه مطلب.....


ادامه مطلب


[موضوع : برای دخترم، سلما, ۲۲ماهگی]
[ سه شنبه 9 دی 1393 ] [ 10:44 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
سلما و عینک

دو سه روزیه میخوام این پستو بذارم واقعا وقت نمیشه..الانم سلما خوابه و من از میان انبوه کتابای ریخته شده دور و برم دارم اپ میکنم.

سلما رو برده بودم دوره های بینایی سنجی که یه ماه پیش بود. اونجا کارشناسش بعد تست سلما با اون دستگاههای نچندان مطمین و دقیقشون گفت که مشکوکه...ب یه اپتومتر مراجعه کن.

خیییییلی ناراحت شدم . چشای قشنگ سلمای من چه ایرادی میتونست داشته باشه. اما اون کارشناس هیچی نمیدونست و میگفت مشکلی نیست فقط این دستگاه داره یه عددی نشون میده.

اون شب تا صبح که ببرمش اپتومتری واقعا بهم سخت و بد گذشت چون نمیدونستم موضوع چیه..اخه سلما چشماش مشکلی نداشت ریزترین چیزا رو میدید و برای کارهاش دقت کافی رو داشت.

فرداش بردمش پیش همون اپتومتریه که خودمم بارها رفتم .

یه اقای میانسال و خیلی مهربون که سلما باهاش ارتباط خوبی برقرار کرد. اما پشت دستگاه که مینشوندمش اصلا نشد که به اون محفظه ی تست چشم نگاه کنه.

اخه هنوز خیلی کوچیکه واسه این تستها...

یه قطره ای تو چشمش ریخت و گفت باید بخوابه تا بهتر معاینه کنیم. وقتی خوابید و تست کرد. گفت جای نگرانی نیست.

چشماش اصلا ضعیف نیست . فقط یه کم استیگماتی داره که اونم با یه مدت عینک زدن حل میشه.

جواب اپتومتری رو ب فوق تخصص چشم اطفال هم نشون دادم . اونم حرفاشو تایید کرد و گفت که تنها علتش ارثیه. و این یه اشکال کوچیک تو قرنیه است که زود تشخیص داده شده و با یه مدت عینک درمانی حله..

راستش اومدم بیرون وگریه ام گرفت.نمیفهمیدم چرا؟

چرا باید دختر۲۱ماهه من عینک بزنه؟اصلا چجوری خودش با این موضوع کنار بیاد..

همون شب نمیدونم چطور و از کجا این وبلاگو دیدم

http://doostenakhandeyeman.blogfa.com

واقعا از خودم و گریه های بی مورد حالم بد شد. چه بنده ی ضعیفی..

الان پنج روزه که سلمای من عینک میزنه و خیلی هم راحت باهاش کنار اومده..معاینه بعدی۲_۳ماه دیگه اس. تا اون موقع اگر همکاری کنه و بزنه خیلی بهتر میشه.

الان استیگماتش۳-است. 

 

 

 

 



[موضوع : برای دخترم، سلما, ۲۱ماهگی]
[ دوشنبه 1 دی 1393 ] [ 10:25 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
برای اولین بار

 

امام هادی (عليه السّلام):

 

«لَمّا دَخَلَ عَلَيْهِ بَعْضُ أهْلِ الرَّيّ: أيْنَ كُنْتَ؟ زُرْتُ الحُسَيْنَ (ع)، قالَ: أمّا إنّكَ لَوْ زُرْتَ قَبْرَ عَبْدِ العَظيمِ عِنْدَكُمْ لَكُنْتَ كَمَنْ زارَ الحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ (ع).»

«يكى از اهالى رى خدمت امام هادى (ع) مشرف شد. حضرت پرسيد: كجا بودى؟ (آن مرد گفت:) به زيارت حسين (ع) رفته بودم. حضرت فرمود: بدان كه اگر قبر عبد العظيم در شهر خودتان را زيارت كنى، همچون كسى باشى كه حسين بن على (ع) را زيارت كرده باشد.»

 

 

 

یادمه اخرین باری که رفتم حرم حضرت عبدالعظیم ماه رمضون ۹۲بود..همون روزایی که سه ماهه باردار بودم و با عمه های سلما برای مراسم شب ۲۱قدر اونجا بودیم.

وبالاخره دیشب پای دخترک ۲۱ماهه هم برای اولین بار به این حرم امن بازشد و کلی برای خودش و بقیه دوستانش دعا کرد..

زیارتت قبول عزیز مادر...

 

 

 

بقیه در ادامه مطلب..


ادامه مطلب


[موضوع : برای دخترم، سلما, ۲۱ماهگی]
[ جمعه 21 آذر 1393 ] [ 23:22 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
عاشقانه ها

من : سلما جان سیر شدی مامان؟!

همینطور که خوشحال و پیروزمندانه راهش را کشیده و میرود و به ظرف خالی غذایش نگاه میکند و سرش رابه علامت تایید پایین میاورد ومیگوید : ااااایه

من :خوشمزه بود؟!

یه کم مکث!!! بعد هم :ااااایه

من : پس چرا خداروشکر نکردی عزیزم؟!

دستهاشو به حالت قنوت میگیره و بالا رو نگاه میکنه و لبهاشو تکون میده!!

من : از مامان تشکر نمیکنی؟!

دستهایش راسریع از حالت قبل میندازد و نگاه پرسشگری میکند..وحالا لبخند مهمان لبهایش..

دوان ب سمتم میایدو دستهایش دور گردنم حلقه میشوند و گونه هایم مزین به ماچ های ابدار و صدادارش...

ومن هروز چند وعده به هربهانه چند تا ازین ماچ های خوشمزه اش را می قاپم..

اما بوسه هایی برام شیرین ترند و با دنیا عوضشان نمیکنم.همانهایی که ارام و بی بهانه .. بی مقدمه و بی هوا... که از کنارم میگذری و من در خیالات خودم غرقم نثارم میکنی..من عاشق همانهایم.

 

اینها هم ماحصل عاشقانه هایی دیروزبا خاله ضحی مهربانش..

 

 

 

 

دیروز رفتم دیدن زهرا دوست خوبم و مامان بهار..

بهار یه خواهر کوچولو تو دل مامانیش داره..انشالا تا یه ماه دیگه بسلامتی به دنیا میاد.

 



[موضوع : برای دخترم، سلما, ۲۱ماهگی]
[ جمعه 14 آذر 1393 ] [ 0:55 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
مایی..

دخترک امروز ۲۱ماهه شد..

وحالا خسته از یه روز نفس گیر روی پاهام اروم گرفته..اخ که چه خروپفی میکنه وروجک..انقدر که ادمو وسوسه میکنه بیخیال این همه کار تو اشپزخونه ..کنار سلما و بخاری یه چرتی بزنه!!

امروز مادر و دختر افتادیم به جان اتاق دخترک و حسابی تمیزش کردیم..

یه فنگشویی اساسی در باب کاغذپاره ها و کمد لباس و اسباب بازیها و داروهای تاریخ گذشته و ...

شستن و دوختن کلی ملحفه و روتختی..و در تمام این لحظات..تن کوچیک و نحیفش کنارم بود و نفسهای بهشتی اش کنارم فضا رو عطراگین میکرد.

تا دوختن ملحفه تشکش تموم شد خودشو پرت کرد روشو وا رفت..

از وقت خواب عصرش حسابی گذشته و بود و من همچنان مشغول!!

این روزا علاقه زیادی ب حیوونا داره.. ارتباط خوبی هم با ماهی ها داره..چند روز پیش با مهدی رفته بودن تا ماهی بگیرن...یه قزل الای زنده رو خریدند و همونجا پاکش کردند..

ب خونه که رسیدن سلما با یه حالت نزاری اومد و برام دست و پاشکسته از روند مرگ ماهی تعریف کرد..بعدم لباش و غنچه میکرد و اداشو در می اورد..ب ماهی میگه مایی..

 

 



[موضوع : برای دخترم، سلما, ۲۱ماهگی]
[ يکشنبه 9 آذر 1393 ] [ 17:14 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
تو این چند وقت...

عکساش خیلی وقت بود اماده اپلود وگذاشتن تو وبلاگ بود..

یه مدته کلاس زبان میرم و تقریبا همه وقتمو با سلما میگذرونم..بعیده جلوی سلما کتاب و دفترتو باز کنی و از خط و خطوط خانوم دکتر بی نصیب بمونی.از طرفی تا حدامکان هم گوشی و تبلت و لب تاپ در مرتفع ترین نقاط خونه هستن...ماهم معمولا همونجا کارمونو میکنیم و جلوی چشمان مبارک نمیاریم...

امروز دیگه عزممو جزم کردم اینارو بذارم.

سلما این روزها خیلی بزرگ شده..خیلی خانوم شده..

محاله چیزی ازش بخوایم و برامون نیاره

محاله جای چیزی رو بلد نباشه

صبحها که از خواب پامیشه تا عصر که دوباره یکی دو ساعت بخوابه با اسباب بازیهاشو بازیهای فکری و دفتر و مداد رنگی و پاستل و ... مشغولش میکنم

سلما این روزها تو بازی مکعب ها و حلقه های رنگی ..رنگهای مثل همو جدا میکنه و روی هم میچینه ..و البته اسم پنج تا رنگ هم بلده و ازبین رنگها تشخیصشون میده.

ابی..دد...صوتی..دبس...ارنز

ابی و زرد و صورتی و سبز و قرمز

وقتی توالت لازمه...اول یه پوشک و پماد زینکشو دم دست میزاره بعد پارچه خشک کنشو میاره و میاد پیش منو سرشو تکون میده و میگه..

ماما..اه اه

وقتی شروع میکنم ب جمع کردن وسایلش بطور خودجوش بهم کمک میکنه

همچنان عاشق دد رفتنه و تا دم کمدشو وا میکنم میاد میپرسه...دد؟؟

و اگه جوابم مثبت باشه کلی جیغ شوق میکشه..و میگه اییییی...عاشق داییه!!

سلما این روزا علاقه خاصی ب دخملاش داره...میبردشون حموم.کنارش میخوابن.لباساشونو در میاره و دوباره میپوشه.و سر سفره هم میاردشون..

عاشق اینه که تو کاسه بشقابای اسباب بازیاش یه کم براش اب بریزم تا کلی همش بزنه و بزوووور ب خوردمون بده...سرشو تکون میده و در حالیکه سعی داره قاشقو بزاره تو دهنمون میگه...مممم به به

 

میوه ی دلم این روزها خییییلی بزرگ شده از ۱۸ ماهگیش تا حالا کلی خانومتر شده..برام بسرعت باد میگذرند این روزها..

بهترین روزای زندگیمو میگم روزایی که همه چی خوبه..

روزایی که همه دغدغه ی مهدی اینه که دخترک رو روی پاهاش بنشونه و موهاشو براش شونه کنه و محححکم ببنده!

این روزا مهدی حسابی کمک حالمه..

قدرتو را میدانم و ب دستانت بوسه میزنم هم نفسم.

در ادامه عکسای سلما...


ادامه مطلب


[موضوع : برای دخترم، سلما, برای همسرم، مهدی, ۲۰ماهگی]
[ جمعه 23 آبان 1393 ] [ 7:19 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
۲۰ ماهگیت گوارای وجود نازنینت

یا صاحب الزمان

فرزندم 

را نذر یاری قیام تو می کنم

او را

برای ظهور نزدیکت برگزین و حفظ کن....

 

 

 

۲۰ ماهگیت امروز...اینجا...تو این لباس...گوارای وجودنازنینت.

 

 

 



[موضوع : برای دخترم، سلما, ۲۰ماهگی]
[ جمعه 9 آبان 1393 ] [ 17:57 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
لبیک یا علی اصغر (ع)

 

خوشبوترین گلاب در این کربلا منم

شیواترین نوا در این نینوا منم

با خون نوشته زیر گلویم کلیم عشق

باب الحوائج حرم مصطفی منم

با دست کوچکم گره ها باز می شود

مردم علی اصغر مشکل گشا منم

نامم علی اصغر و در کشتی حسین

هم بادبان و لنگر هم نا خدا منم

این دستهای کوچک من دست حیدری است

شش ماهه ای که کشته بی صدا منم

دخترک را در استانه ی 20 ماهگیش و در سالروزی که پای در خانه ی یکدلی مان نهادیم (سالگرد ازدواجمان) به باب الحوایج علی اصغر حسین(ع) ,میسپارم ...

یک عمر اگر
روزه بگیریم
و بگیرید
و بگیرند؛
هم‌تا نشود
با عطشِ
خشکِ
دهانِ
علـــــــی‌اصغر...
این روزها دعایمان کنید که سخت محتاجیم...


[موضوع : برای دخترم، سلما, ۱۹ماهگی]
[ پنجشنبه 8 آبان 1393 ] [ 1:26 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد