سلما دتر

سلما میوه ی عشقمونه

اللهم الرزقنی ولدا سالما صالحا

به نام خدایی که سلما را برایمان آفرید

و به من و مهدی لیاقت پوشیدن ردای مادری و پدری را عطا کرد

خدایا حافظ عشقمان، سلمای ما باش

 

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

وان یکادالذین کفروالیزلقونک بابصارهم لما سمعوالذکر و یقولون انه لمجنون، و ماهو الا ذکر للعالمین

 

 

 تاریخ عکس : ۲۰ ماهگی نازدونه ..محرم۹۳

 

این گل هم، نثار کربلای تو

یاحسین...

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 9 آذر 1393 ] [ 16:58 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
برای اولین بار

 

امام هادی (عليه السّلام):

 

«لَمّا دَخَلَ عَلَيْهِ بَعْضُ أهْلِ الرَّيّ: أيْنَ كُنْتَ؟ زُرْتُ الحُسَيْنَ (ع)، قالَ: أمّا إنّكَ لَوْ زُرْتَ قَبْرَ عَبْدِ العَظيمِ عِنْدَكُمْ لَكُنْتَ كَمَنْ زارَ الحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ (ع).»

«يكى از اهالى رى خدمت امام هادى (ع) مشرف شد. حضرت پرسيد: كجا بودى؟ (آن مرد گفت:) به زيارت حسين (ع) رفته بودم. حضرت فرمود: بدان كه اگر قبر عبد العظيم در شهر خودتان را زيارت كنى، همچون كسى باشى كه حسين بن على (ع) را زيارت كرده باشد.»

 

 

 

یادمه اخرین باری که رفتم حرم حضرت عبدالعظیم ماه رمضون ۹۲بود..همون روزایی که سه ماهه باردار بودم و با عمه های سلما برای مراسم شب ۲۱قدر اونجا بودیم.

وبالاخره دیشب پای دخترک ۲۱ماهه هم برای اولین بار به این حرم امن بازشد و کلی برای خودش و بقیه دوستانش دعا کرد..

زیارتت قبول عزیز مادر...

 

 

 

بقیه در ادامه مطلب..


ادامه مطلب


[موضوع : برای دخترم، سلما, ۲۱ماهگی]
[ جمعه 21 آذر 1393 ] [ 23:22 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
عاشقانه ها

من : سلما جان سیر شدی مامان؟!

همینطور که خوشحال و پیروزمندانه راهش را کشیده و میرود و به ظرف خالی غذایش نگاه میکند و سرش رابه علامت تایید پایین میاورد ومیگوید : ااااایه

من :خوشمزه بود؟!

یه کم مکث!!! بعد هم :ااااایه

من : پس چرا خداروشکر نکردی عزیزم؟!

دستهاشو به حالت قنوت میگیره و بالا رو نگاه میکنه و لبهاشو تکون میده!!

من : از مامان تشکر نمیکنی؟!

دستهایش راسریع از حالت قبل میندازد و نگاه پرسشگری میکند..وحالا لبخند مهمان لبهایش..

دوان ب سمتم میایدو دستهایش دور گردنم حلقه میشوند و گونه هایم مزین به ماچ های ابدار و صدادارش...

ومن هروز چند وعده به هربهانه چند تا ازین ماچ های خوشمزه اش را می قاپم..

اما بوسه هایی برام شیرین ترند و با دنیا عوضشان نمیکنم.همانهایی که ارام و بی بهانه .. بی مقدمه و بی هوا... که از کنارم میگذری و من در خیالات خودم غرقم نثارم میکنی..من عاشق همانهایم.

 

اینها هم ماحصل عاشقانه هایی دیروزبا خاله ضحی مهربانش..

 

 

 

 

دیروز رفتم دیدن زهرا دوست خوبم و مامان بهار..

بهار یه خواهر کوچولو تو دل مامانیش داره..انشالا تا یه ماه دیگه بسلامتی به دنیا میاد.

 



[موضوع : برای دخترم، سلما, ۲۱ماهگی]
[ جمعه 14 آذر 1393 ] [ 0:55 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
مایی..

دخترک امروز ۲۱ماهه شد..

وحالا خسته از یه روز نفس گیر روی پاهام اروم گرفته..اخ که چه خروپفی میکنه وروجک..انقدر که ادمو وسوسه میکنه بیخیال این همه کار تو اشپزخونه ..کنار سلما و بخاری یه چرتی بزنه!!

امروز مادر و دختر افتادیم به جان اتاق دخترک و حسابی تمیزش کردیم..

یه فنگشویی اساسی در باب کاغذپاره ها و کمد لباس و اسباب بازیها و داروهای تاریخ گذشته و ...

شستن و دوختن کلی ملحفه و روتختی..و در تمام این لحظات..تن کوچیک و نحیفش کنارم بود و نفسهای بهشتی اش کنارم فضا رو عطراگین میکرد.

تا دوختن ملحفه تشکش تموم شد خودشو پرت کرد روشو وا رفت..

از وقت خواب عصرش حسابی گذشته و بود و من همچنان مشغول!!

این روزا علاقه زیادی ب حیوونا داره.. ارتباط خوبی هم با ماهی ها داره..چند روز پیش با مهدی رفته بودن تا ماهی بگیرن...یه قزل الای زنده رو خریدند و همونجا پاکش کردند..

ب خونه که رسیدن سلما با یه حالت نزاری اومد و برام دست و پاشکسته از روند مرگ ماهی تعریف کرد..بعدم لباش و غنچه میکرد و اداشو در می اورد..ب ماهی میگه مایی..

 

 



[موضوع : برای دخترم، سلما, ۲۱ماهگی]
[ يکشنبه 9 آذر 1393 ] [ 17:14 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
تو این چند وقت...

عکساش خیلی وقت بود اماده اپلود وگذاشتن تو وبلاگ بود..

یه مدته کلاس زبان میرم و تقریبا همه وقتمو با سلما میگذرونم..بعیده جلوی سلما کتاب و دفترتو باز کنی و از خط و خطوط خانوم دکتر بی نصیب بمونی.از طرفی تا حدامکان هم گوشی و تبلت و لب تاپ در مرتفع ترین نقاط خونه هستن...ماهم معمولا همونجا کارمونو میکنیم و جلوی چشمان مبارک نمیاریم...

امروز دیگه عزممو جزم کردم اینارو بذارم.

سلما این روزها خیلی بزرگ شده..خیلی خانوم شده..

محاله چیزی ازش بخوایم و برامون نیاره

محاله جای چیزی رو بلد نباشه

صبحها که از خواب پامیشه تا عصر که دوباره یکی دو ساعت بخوابه با اسباب بازیهاشو بازیهای فکری و دفتر و مداد رنگی و پاستل و ... مشغولش میکنم

سلما این روزها تو بازی مکعب ها و حلقه های رنگی ..رنگهای مثل همو جدا میکنه و روی هم میچینه ..و البته اسم پنج تا رنگ هم بلده و ازبین رنگها تشخیصشون میده.

ابی..دد...صوتی..دبس...ارنز

ابی و زرد و صورتی و سبز و قرمز

وقتی توالت لازمه...اول یه پوشک و پماد زینکشو دم دست میزاره بعد پارچه خشک کنشو میاره و میاد پیش منو سرشو تکون میده و میگه..

ماما..اه اه

وقتی شروع میکنم ب جمع کردن وسایلش بطور خودجوش بهم کمک میکنه

همچنان عاشق دد رفتنه و تا دم کمدشو وا میکنم میاد میپرسه...دد؟؟

و اگه جوابم مثبت باشه کلی جیغ شوق میکشه..و میگه اییییی...عاشق داییه!!

سلما این روزا علاقه خاصی ب دخملاش داره...میبردشون حموم.کنارش میخوابن.لباساشونو در میاره و دوباره میپوشه.و سر سفره هم میاردشون..

عاشق اینه که تو کاسه بشقابای اسباب بازیاش یه کم براش اب بریزم تا کلی همش بزنه و بزوووور ب خوردمون بده...سرشو تکون میده و در حالیکه سعی داره قاشقو بزاره تو دهنمون میگه...مممم به به

 

میوه ی دلم این روزها خییییلی بزرگ شده از ۱۸ ماهگیش تا حالا کلی خانومتر شده..برام بسرعت باد میگذرند این روزها..

بهترین روزای زندگیمو میگم روزایی که همه چی خوبه..

روزایی که همه دغدغه ی مهدی اینه که دخترک رو روی پاهاش بنشونه و موهاشو براش شونه کنه و محححکم ببنده!

این روزا مهدی حسابی کمک حالمه..

قدرتو را میدانم و ب دستانت بوسه میزنم هم نفسم.

در ادامه عکسای سلما...


ادامه مطلب


[موضوع : برای دخترم، سلما, برای همسرم، مهدی, بیست ماهگی]
[ جمعه 23 آبان 1393 ] [ 7:19 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
۲۰ ماهگیت گوارای وجود نازنینت

یا صاحب الزمان

فرزندم 

را نذر یاری قیام تو می کنم

او را

برای ظهور نزدیکت برگزین و حفظ کن....

 

 

 

۲۰ ماهگیت امروز...اینجا...تو این لباس...گوارای وجودنازنینت.

 

 

 



[موضوع : برای دخترم، سلما, بیست ماهگی]
[ جمعه 9 آبان 1393 ] [ 17:57 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
لبیک یا علی اصغر (ع)

 

خوشبوترین گلاب در این کربلا منم

شیواترین نوا در این نینوا منم

با خون نوشته زیر گلویم کلیم عشق

باب الحوائج حرم مصطفی منم

با دست کوچکم گره ها باز می شود

مردم علی اصغر مشکل گشا منم

نامم علی اصغر و در کشتی حسین

هم بادبان و لنگر هم نا خدا منم

این دستهای کوچک من دست حیدری است

شش ماهه ای که کشته بی صدا منم

دخترک را در استانه ی 20 ماهگیش و در سالروزی که پای در خانه ی یکدلی مان نهادیم (سالگرد ازدواجمان) به باب الحوایج علی اصغر حسین(ع) ,میسپارم ...

یک عمر اگر
روزه بگیریم
و بگیرید
و بگیرند؛
هم‌تا نشود
با عطشِ
خشکِ
دهانِ
علـــــــی‌اصغر...
این روزها دعایمان کنید که سخت محتاجیم...


[موضوع : برای دخترم، سلما, نوزده ماهگی]
[ پنجشنبه 8 آبان 1393 ] [ 1:26 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
سلام ب دوستای گل خودم و سلما

دقیقا الان یه ساعته که نت منزل جدید راه اندازی شده و من در حالیکه سلما روی پامه و تقریبا خوابه ، گوشی به دست، در حال نگارش پستم...

ممنون از محبتاتون دوستای گلم..تمام این روزهای دور از نت و نی نی وبلاگ برام خیلی دیر میگذشت..

همه چی خوبه.خدارو خیلی شکر..

حتما سر فرصت و بشرط حیات، جواب کامنتاتونو میدم و بهتون سر میزنم



[موضوع : دل گپه های خودمانی, نوزده ماهگی]
[ شنبه 26 مهر 1393 ] [ 0:13 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
مهرماه که می رسد...
 مهرماه که میرسد چقدر دلم تنگ میشود برای مدرسه
میدود دوباره کودک درون من، پا ب پای کوچه های مدرسه
یاد روزهای کودکی بخیر،روزهای ساده ای که زندگی
مثل مشق های خط نخورد،تازه بود
فصل مهر سالهای ما چه زود
مثل جمعه های مدرسه گذشت
ثلث آخر آمد و چه ناگهان، زندگی تا میان راه رسید..
بوی مدرسه برای من هنوز، مثل بوی نان تازه است
راستی! همکلاسی قدیمی ام بگو
دفتر و کتاب کودکیمان کجاست؟!
 
دیروز بابایی دست پر اومد خونه، اینا همراش بود
برام جالب بود این کارش، من بیشتر از سلما ذوق کردم، یه شور واقعی و قدیمی..
یاد اون روزای خودمون، که شب اآخر تابستون ،کیف و کفش نو مونو بالای سرمون  میزاشتیم و 
تا صبح از ذوق ِ زیادی اول مهر ، خوابمون نمیبرد، افتادم...
البته انقدر که این اشتیاق تو دهه شصتیا بود، من تو نسلای قبل و بعد ندیدم!!!
 
کملا با سلیقه مردونه خریده شده، اما نفس کارشو دوست داشتم...

 

 

 


[موضوع : برای دخترم، سلما, هجده ماهگی]
[ سه شنبه 1 مهر 1393 ] [ 7:27 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
ما اومدیم

چهارشنبه ی گذشته ، عروسی ِ دایی ِ سلما بود، جای همممممه ی دوستان خالی!

ان شالا عروسی خواهر،برادرا و بچه هاتون...

دعاکنید همه ی جوونا ، جفتشونو پیدا کنند و مستقل شن.

این یه دلیل ِ بزرگ بود واسه غیبتمون...و اما دلیل بعدی هم تو راهه! ان شالا هفته ی دیگه اثاث کشی خواهیم کرد و ازین خونه ای ، که خیییلی دوسش داشتم و توش پر خاطره بود، از روزهای شیرینی که من و سلما و مهدی عزیزم، داشتیم، خواهیم رفت...

منظور اینکه ، این روزها بدجوری درگیر ِ ظرف و کارتون و روزنامه و چسبیم!!!

سلما هم خوبه، بشدت شیطون و بلا و حرف گوش نکن !! شده، مخصوصا تو این واویلای خونه زندگیمون، یه جاشو جمع میکنیم، سلما جان ، قبول زحمت فرموده، ده جا را برایمان داغون میفرمایند...

دعامون کنید این روزها، که سخت محتاجیم...

ادامه ی مطلب عکسهای جامونده ی نازدونه است در شهریوری که گذشت...

 


ادامه مطلب


[موضوع : برای دخترم، سلما, دل گپه های خودمانی, دل گپه های خودمانی]
[ يکشنبه 30 شهريور 1393 ] [ 23:19 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
دخترک چادر به سر!!!

این چادر و سجاده اشو، مامانم برای سیسمونیش دوخته بود، انقدر این مدت با مهر و سجاده های ما مشغول بود، یادم رفته بود که خودش، چادرنماز داره..

این بار اولیه که براش سرکردم، از قضا تاریخی هم شد..

 

 

قد چادر براش یه کم کوتاه شده، کش چادر هم گویا !!!!!!تنگه و اذیتش میکرده

اما نمیفهمه چرا ناراحته!!!

و جالبه که من قربون صدقه اش میرمو وتند تند ازش عکس میگیرم، همینم بیشتر ناراحتش کرده و اشکشو در آورده...

دیگه طاقت نیاورد و ب سمت بابای ِ در حال ِ نمازش رفت،  و عزّ و التماس که منو از دست این مادر خرسند، نجات بده

کلا معلومه  از دست من چقدرررر شاکیه هااا...

 

 

تا اینکه بابایی ، سر از سجده برداشت و دخترک در بغلش ، آرام گرفت...

 



[موضوع : برای دخترم، سلما, هجده ماهگی]
[ يکشنبه 16 شهريور 1393 ] [ 10:05 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد