سلما دتر

سلما میوه ی عشقمونه

اللهم الرزقنی ولدا سالما صالحا

به نام خدایی که سلما را برایمان آفرید

و به من و مهدی لیاقت پوشیدن ردای مادری و پدری را عطا کرد

خدایا حافظ عشقمان، سلمای ما باش

 

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

وان یکادالذین کفروالیزلقونک بابصارهم لما سمعوالذکر و یقولون انه لمجنون، و ماهو الا ذکر للعالمین

 

 

 تاریخ عکس : ۱۲ ماهگی نازدونه

 

این گل هم، نثار کربلای تو

یاحسین...

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 29 مرداد 1393 ] [ 16:16 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
۱۸ ماه عاشقی

مثل باد گذشت ازون ۹ اسفند ۹۱ که خدا تو رو توی بغلم گذاشت...و حالا در آستانه ی ۹ شهریور۹۳ ،شاهزاده کوچولوی خونه ی ما ، ۱۸ ماهه که داره تو خونمون باهامون نفس می کشه و مال من شده..

۱۸ ماه مادری کردم، بی وقفه! مثل همه ی مادرای دنیا...

۱۸ ماه، تو دلبری کردی و دین و دنیایمان را بردی..

۱۸ ماه هر روز ، هر لحظه و هر کجا، با من بودی..هم نفسم بودی‌ همه کسم بودی...

۱۸ ماه مونس ِ روزها و چراغ ِشبهایم بودی..

۱۸ ماه است که روی دستان من، آرام میگیری و ذره ذره پیش چشمان من ، قد میکشی و بزرگ میشوی..

۱۸ ماه، پر از خاطره، خاطرات تلخ و شیرین

۱۸ ماه پر از آزمون ، امتحانات سخت و آسون

۱۸ ماه عاشقی...

و مطمئنم که عاشقی جزاین نیست ، همین عشق ِ مادر دختری...

۱۸ ماهگیت مبارک

ادامه ی مطلب، عکسای سلماست..۱۸ عکس از ۱۸ ماه عاشقی

 


ادامه مطلب


[موضوع : برای دخترم، سلما, هجده ماهگی]
[ شنبه 8 شهريور 1393 ] [ 9:19 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
برایم همیشه ، همین سلما بمان...

پيامبر اکرم (ص) :

دختران ، دلسوز ، مددكار و بابركت‏ اند . هر كس يك دختر داشته باشد ، خداوند ، او را پوششى از دوزخ قرار میدهد و هر كس دو دختر داشته باشد ، به خاطر آن وارد بهشت میشود و هر كس سه دختر يا مانند آن خواهر داشته باشد ، جهاد و صدقه از او برداشته میشود .

 

امام صادق (ع):
پسران، نعمت ‏اند و دختران خوبى. خداوند ، از نعمت‏ها سؤال میکند و به خوبیها پاداش مى‏دهد .
 
 
 
 
معصومه، یعنی قداست مریم و عصمت فاطمه و ادامه قصه  ی ِ غصه ‏های ِ زینب در جست‏جوی برادر.
 خجسته باد میلاد بانوی قدسیه مطهره، فاطمه معصومه علیهاالسلام که بارگاه نورانی‏اش محل دایمی نزول فرشتگان بر زمین و دروازه بهشت است.
 
 روزت مبارک دخترم
روزت مبارک سلمای من
تو بهترین هدیه ی خدایی ...برایم بمان و زندگی کن، چون لحظه ای طاقت دوری و نبودنت را ندارم و حالا تمام جانم شده ای، تمام هستی ام، من عاشق تمام لحظات ِ با تو بودنم..برایم بمان و زلال باش و خدا در همه ی زندگیت جاری باشد، زلال باش مثل اینروزهایت...
برایم همیشه همینطور بمان ، همینطور محکم بغلم کن و دقایقی را در آغوشم ، آرام و مطمئن بمان و بویم کن، بویت کنم...تا دستانم را لابلای موهای فرفریت کنم، صورتم را کنار صورتت بگذارم و از استشمام رایحه ی بهشت، سیراب شوم
برایم همیشه ، همین سلما بمان،‌پاک و زلال و دوست داشتنی..
 


[موضوع : برای دخترم، سلما, هفده ماهگی]
[ پنجشنبه 6 شهريور 1393 ] [ 0:20 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
آبَه داخ

امروز داشتم دست و صورتشو با آب میشستم، بنظر خودم آب ملایمی بود، اما رفته رفته گرم شد و بعد از اینکه دستاشو شستم، یه مشت آب ریختم رو صورتش، شاکی شد و خودشو عقب کشید و با عصبانیت گفت آبَه داخ!!!

منو میگی....

ذوق مرگ ازینکه دخملی یه جمله گفته!

آخه سلما این مدت ، خیلی تو حرف زدن تنبل شده، باید یه کلمه رو چند بار براش تکرار کنم، تا شبیه اونو بگه...فعلا تو کار ِ  جملات ِ ساختگی و بی معناست، یعنی وقتایی که با خودش مشغوله ، یه چیزایی میگه که کاملا برامون نامفهومه..اما همونام واسه من شیرینه و خوردنی!!

بریم ادامه مطلب.. 


ادامه مطلب


[موضوع : هفده ماهگی, برای دخترم، سلما]
[ چهارشنبه 29 مرداد 1393 ] [ 15:34 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
عکسهای آتلیه، ۱۶ ماهگی سلما

البته عکسا، ۷ تیر ۹۳ گرفته شده، اما خوب دیشب تحویل گرفتیم، یعنی مربوط به ۱۶ ماهگی نازدونه است..

مثل همیشه کیفیتا داغونه، چون از روی عکسا، عکس گرفتم!!!


ادامه مطلب


[موضوع : هفده ماهگی, برای دخترم، سلما]
[ دوشنبه 27 مرداد 1393 ] [ 3:36 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
مرواریدای یازده و دوازده ، خوش اومدین

خوب اینم از دندونایی که خیلی دخترمو، اذیت کردن ..

دخملی این مدت ، شبا یه سره دندون قروچه داشت،اما این دو،سه شب اخیر بهتر شده بود...

نگو مرواریا در اومدنو ، ما بیخبر! خدایا شکرت...

 

 

۴ چپ پایین ، دومین پیشین

۵ چپ بالا، آسیاب اول

مبارکه نازدونه مامان...



[موضوع : هفده ماهگی]
[ دوشنبه 27 مرداد 1393 ] [ 3:16 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
سلما و بهار

چهارشنبه گذشته، سلما و بهار که معرف حضور هست( دختر یکی از دوستای دوران مدرسه ام، که با سلما تو یه روز بدنیا اومدن) یه بار دیگه همدیگه رو بعد از ۲ ماه، دیدن..

اونم با کلی اصرارمن !

راستش زهرا جون ، مامان بهار ، دوست نداشت، خیلی این مدت هموببینیم ، یه جورایی از کار دفعه ی پیش بهار شرمنده بود!!!!

بهار آخرین باری که با سلما، همبازی شده بود، یه گاز جانانه، از لپ دخملی گرفته بود که تا چهل روز، جای چهارتا دندونای فسقلیش، رو صورت سلما، خودنمایی میکرد...

این بار هرکدوم از دخملا با چند تا محافظ ، احاطه شده بود، طفلی ها نمیتونستن، دست از پا خطا کنن...

هرچند که موهای فرفری سلما، بدجوری چشای بهارو گرفته بود و چند باری مورد تفقد و نازی ، قرار گرفت ، اما محافظت ها جواب داد...

چون خوش گذشت...چشمک

 



[موضوع : هفده ماهگی, برای دخترم، سلما]
[ شنبه 25 مرداد 1393 ] [ 15:32 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
باید عاشق شد...

دخترکم ، باید عاشق شد..

زندگی بدون عشق، به جهنمی که خدا وعده اش رو داده، شبیه تره، تا بهشتی که قراره خودمون، تنهایی بسازیم!

و اما عشق...

همیشه دلم میخواست، عشق دونه ای باشه، که دستای ِ مهربون ِ خدا، بدون اینکه بفهمیم، اونو توی دلمون بکاره...

و ما آدما با حرفها، شناختها ، محبتها و تمام خلوصمون، پای این دونه، آب بریزیم...

و ناگاه!!

نفهمیم که دونه جوونه زده و سبز شده!

قد کشیده و شاخ و برگ داده و میوه...

و حالا میوه ی دلم..

زیر سایه درخت عشقمون لم بدیمو، دل نگران ِ اومدنِ پاییز وزمستون و طوفان نباشیم..

و دلمون به ریشه هاش قرص باشه، به ریشه هایِ درختِ عشقمون!

 

از عشق هایی که با یه نگاه جرقه می زنند، حذر کن و بترس دخترکم..

همان هایی که گرمایشان ، گولت میزنند، و خرمن وجودت را می سوزانند، و فقط خاکسترش به جا می ماند..

 

عاشق ِ عشقی باش، که لحظه لحظه ، قد کشیدن و بالیدنش  را شاهد باشی..

تو ثمره ی عشقی...

 



[موضوع : نامه هایی برای دخترک, هفده ماهگی]
[ دوشنبه 20 مرداد 1393 ] [ 14:11 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
سفرنامه هفده ماهگی

تا امروز دقیقا ۹ روز ، از هفده ماهگی سلما گذشته، ومن هنوز فرصت نکرده بودم، عکسهای تعطیلات عیدفطری که گذشت و سلما ۱۷ ماهه شدو براش بذارم..

تا اینکه بالاخره امروز، از کلی از کارا فاکتور گرفتم ، تا یه پست پرو پیمون ، و البته مصور بذارم...

بریم ادامه مطلب


ادامه مطلب


[موضوع : هفده ماهگی, برای دخترم، سلما]
[ شنبه 18 مرداد 1393 ] [ 11:59 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
رمضانی که گذشت!

خیلی برامون زود گذشت، ماه رمضون امسالو میگم!

دوستش داشتم، برعکس پارسال که درگیر بیماریهای جورواجور سلما بودم..

انشالا تا ۲-۳ ساعت دیگه ، راه میفتیم به سمت شمال، البته هنوز تعطیلات شروع نشده، و فردا هم عید نیست، اما دلم خواست این چند روزی که به نت دسترسی ندارم، حداقل تو این فرصت، پیشاپیش عید رو بهتون تبریک بگم...

و دعا کنم که نماز روزه هاتون ، مورد قبول خداوند بزرگ قرار گرفته باشه و آرزوهای شبهای احیاتون، رو خدا بهتون عیدی بده...

 

 

ادامه ی مطلبم، عکسای نازدونه رو ببینید... 


ادامه مطلب


[موضوع : شانزده ماهگی, دل گپه های خودمانی]
[ يکشنبه 5 مرداد 1393 ] [ 23:47 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
تو بیا و تمومش کن...

مادر بودن سخته!

مادر که می‌شی، فیل هم که باشی، تبدیل می‌شی به یه موجود نازک و شکننده و از پا درمیای!

با لبخند یه بچه ی هپلی ، توی مترو ، هزار تا چراغ روشن می‌شه توی دلت؛

و گریه ی بچه‌ای توی افریقا در اثر سوء تغذیه تا حد هق‌هق می‌بردت.

مادر که باشی، انگار همه بچه‌های دنیا میشن بچه‌های خودت.

المپیادی‌ها که برمی‌گردند، برای مادرشون خوشحال می‌شی،  شهید که میارن، به مادرش افتخار می‌کنی. و این، در دنیایی که اشک‌هاش بیشتر از لبخندهاش باشه سخته...

مادر بودن و میگم....

عکس‌های داعش که جوان‌های موصل را تلنبار کردند در یک گودال و مثل ترسناک‌ترین فیلم تاریخ ، همشونو از دم به رگبار بستند، تمام رگ‌هایم را منجمد می‌کند.

از خودم می‌پرسم مادران موصل اینترنت دارند؟ این عکس‌ها را می‌بینند؟ مادر آن نوجوانی که یک لحظه قبل از رگبار با ترس و التماس داره به مردهای پوشیه زده نگاه می‌کنه، این تصویرو دیده؟ اون وقت تا آخر عمرش می‌تونه برای لحظه‌ای به این تصویر فکر نکنه؟ می‌تونه با تصویر چشم‌های پسر نوجوانش در آخرین لحظه زندگی، زندگی کنه؟

فیلم‌های غزه خونم را به جوش میاره...

خون‌های روی صورت‌شان، مادرهایی که بچه‌هایشان را از زیر آوار بیرون می‌کشند، انگار مرا انداخته وسط بیمارستان شلوغ غزه.

خشک می‌شم وسط اون شلوغی و همش به مادرانی فکر می‌کنم که به سقف بالای سرشان اعتمادی ندارند. معلوم نیست سقف بعدی که روی سر بچه هاشون خراب میشه کدومه؟!

فکر می‌کنم شاید اون هم مثل من دعا می‌کنه اگر قراره بلایی سر بچه‌ اش بیاد، اول خودش بمیره.

تلویزیون رو خاموش می‌کنم.

می‌خواهم نبینم، نشنوم، فکر نکنم، تا گریه‌ام نگیره..

ولی شب، وقتی دخترک خوابیده،  وقتی چشمم می‌افته به سقف اتاق و گوشم صدای نفس‌های آرامش رو میشنوه، باااااز بغضم میگیره!

نه ...

نه این حس مادرانه  دست از سر من برنمی‌داره..

چه کنم؟ که موهای فر آن دختر عرب ، شبیه دختر منه.

که لب‌های بسته شده آن نوزاد فلسطینی شبیه لب‌های دخترک منه...

که همه پسرها و دخترهای خونین عالم شبیه بچه‌ ی من شدند.

که من شبیه همه مادران غزه و سوریه و عراق و افریقای مرکزی شده‌ام.

نه اشک‌هایمان تمامی دارند، نه مصیبت‌هایمان. تمام هفته منتظریم که اخبار چیزهای بهتری بگوید و نمی‌گوید....

حتی جمعه‌ها که اخبار نیست، منتظریم و باز هم روز خوبی نمی‌آید...

تو بیا و تمومش کن...

 


 



[موضوع : ]
[ جمعه 3 مرداد 1393 ] [ 22:13 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد