سلمادتر

سلما میوه ی عشقمونه

اللهم الرزقنی ولدا سالما صالحا

به نام خدایی که سلما را برایمان آفرید

و به من و مهدی لیاقت پوشیدن ردای مادری و پدری را عطا کرد

خدایا حافظ عشقمان، سلمای ما باش

 

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

وان یکادالذین کفروالیزلقونک بابصارهم لما سمعوالذکر و یقولون انه لمجنون، و ماهو الا ذکر للعالمین

 

 

 تاریخ عکس : ۱۲ ماهگی نازدونه

 

این گل هم، نثار کربلای تو

یاحسین...

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 2 تير 1393 ] [ 8:26 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
پدربزرگ مهربانم


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستانی که رمز ندارند، پیام بذارند، براشون میفرستم.



ادامه مطلب


[موضوع : دل گپه های خودمانی, شانزده ماهگی]
[ سه شنبه 24 تير 1393 ] [ 12:32 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
باید یادم باشد...

از وقتی یادم میاد، در همه ی بازیهای کودکانه مان، دختری بودم که دوست داشتم، مادر باشم!

که برایِ بقیه ی همبازیهایم، که شاید خیلی هاشون از من بزرگتر هم بودند، دوست داشتم سفره پهن کنم، کاسه بشقاب بچینم، کفشهای تق تقی مامانمو به پا کنم، و روسری اش را به سر، و ازهمه مهمتر بچه داشته باشم، واون همه غذاهای رنگارنگ رو که با عشق توی اون سرویس دوست داشتنی زردرنگم که هدیه ی بابا بود، درست کرده بودم، تویِ دهان عروسکم بچپانم!

هنوز زهرا بدنیا نیومده بود، من بودم و جواد و عروسکم هدیٰ ، که همه ی عشق دوران کودکی ام بود...

برایشان با پفک رنده شده! و تک تک های خوشمزه ، و سیب و خیارهای ریز شده چنان معجونی میپختم، که خودم از دیدنش حالم بد میشد! اما داداش گلم با چنان ذوقی میخوردشون که منو برای درست کردن غذاهای متنوعتر ،ترغیب میکرد...

زهرا و ضحی، که بدنیا اومدند، مامان تر شدم، یه مامان خیالی تر! دیگه هدیٰ رو مثل قبل دوست نداشتم، آخه خودم دوتا عروسک واقعی داشتم و البته بزرگتر شده بودم!

بهشون غذا میدادم، جاشونو عوض میکردم، حتی وقتی مامان نبود من مراقبشون بودم، حتی حموم هم میبرمشون...

و از همه ی اینکارها لذت میبردم، شاید بهمین خاطرِ که حالا این دوتا آجی فرشتمو، عاشقانه دوست دارم...

و حالا که این روزهای من پُر شده از یه حس مادریِ واقعی، و با احتساب ِ اون ۹ ماه بارداری، من دوساله که فراموش کردم، به رؤیای کودکی ام رسیده ام، رؤیای مادر شدن..

این پست رو نوشتم که یادم باشه، من خیلی چشم انتظار این روزها و این لحظه های شیرین مادر بودن، بودم.

لحظه هایی که همین حالا هم خیلی ها آرزوشو دارند، یادم باشه که صبورتر باشم، مهربانتر از همیشه...

هرچقدر هم که بیخوابی بکشم و مشکلات فشار بیاره...دل را باید قوی داشت.

باید یادم باشه که خیلی از دوستای نازنینم هنوز مادر نشدند، وهنوز منتظرند تا خدا یه دونه تو دلشون بکاره تا زندگیشونو سبز کنه...باید یادم باشه براشون دعا کنم.

باید یادم باشه که سری به انباری خانه ی پدری بزنم، دلم برای گذشته ها تنگ شد!!!

برای هدیٰ!

 



[موضوع : دل گپه های خودمانی]
[ چهارشنبه 18 تير 1393 ] [ 11:43 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
چقدر انرژی!

درمانده، خسته و گرسنه ، نشسته ام کنارِ سلما...مثلا نقاشی می کشیم...مثلا بازی می کنیم!

اما من بی دل و دماغ، منتظرِ اذانم!!!

هنوز مدادها رو خوب توی دستش نمیگیره، اما خوب خط خطی میکنه...خط خطی رنگ ها...و ذوق زده از اثری که خلق میکنه...شاید بعضی هاشونو براش نگهداشتم.

بهش غبطه میخورم..چقدر انرژی!  ومن پُر از بی حوصلگی، از ثبت خاطراتش غافلم...

برید ادامه مطلب ، واین روزهای سلما رو مصوّر !!! ببینید...

 


ادامه مطلب


[موضوع : شانزده ماهگی, برای دخترم، سلما]
[ دوشنبه 16 تير 1393 ] [ 7:50 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
جوجو...

گفتم عکس این لُپ لُپ هایی که شوهر عمه سلما ( آقاسیّد) ، زحمت کشیدند و براش هربار خریدند و بذارم اینجا، چون ساعتهای زیادی سلما باهاشون مشغوله...

این کادوهای کوچولوی غافلگیر کننده، برای بچه ها خیلی شیرینند، خیلی دوست دارند زودتر بازش کنند ، ببینند تووش چیه..

امّا...

دخترک شانزده ماهه ی من ، این روزها بدجوری عاشق جوجوهای زرد و نارنجی ِ دوست داشتنی شده...چیزای کوچولو گیر میاره و میذاره توشون و درشو میبنده و تکونشون میده و از صداش به وجد میاد!!

 

 

  

ممنونم از دایی جون و شوهر عمه ها ی سلما ، که بارها دخترک رو با این سوپرایزهای دوست داشتنی، غافلگیر کردند!!

 



[موضوع : شانزده ماهگی, برای دخترم، سلما]
[ سه شنبه 10 تير 1393 ] [ 2:43 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
تقارن ۱۶ ماهگی با آغاز رمضان المبارک

خوش به حال ِ من ، که امسال آذین بخش ِ سفره یِ افطارم، دخترک ِ ۱۶ ماهه ایست ، که همراه با ما دستانش را بالا می آورد و اللهم لکَ صُمنا...می خواند..

و روسریم را سر میکند و در کنار ِ پدر نماز میخواند!

گلِ خوشبوی بهشتی ام ، ۱۶ ماهگیت مبارک...

 

 

نماز و روزه هاتون قبول

خیلی التماس دعا



[موضوع : شانزده ماهگی, دل گپه های خودمانی]
[ دوشنبه 9 تير 1393 ] [ 0:55 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
قند ِ عسل ، شاخ ِ نبات

این روزا به حدی شیرین شده و از وجناتش  کلوخ کلوخ شکر میباره که ، گاهی وقتا دندون قروچه اَمونمو می بُره...

یه دختر با یه عالمه ناز و اَدا...چی بگم؟!

از خروس خون که بیدار میشه و پیاده روی رو توی این آپارتمان ۷۰ متری آغاز میکنه ، یه جوری به هر طرف راه میفته که انگار پُر از هدفه...

گاهی با یه تیکه نخ دندون! دقایقی مشغول میشه و گاهی حوصله ی یه خروار عروسک و اسباب بازی رو نداره...

بهترین تفریحش باز کردنِ نخیه که برای عدم دسترسیش به کابینتها و جاکفشی و کشوها و... زدم..جالبه که بازشون میکنه و آنچه که میخواهد و بر میداره و نخه رو میده دستم میگه دوباره ببند...انگار واسه تزئین زده بودمش...و دخترک حالا نمیخواد خدای ناکرده مدل خونه رو بهم بزنه...

مثل وقتایی که موقع خوندن نماز، مُهر و قایم میکردیمو توو دستمون میگرفتیم....و حالا فکر میکنه فلسفه اش همینه، ...حالا که دیگه دست به مُهر سجاده ها نمیزنه، و ما قایمش نمیکنیم ، بَرِش میداره و میده دستمون، انگار ما یادمون رفته!!!!

 

تاریخ عکس: دوشنبه۲ تیر۹۳

 

مواقعی که با کارمون موافقه علامت تأییدش دیوانه کننده است، انگار جدی جدی ، قصد جونمو کرده...

مثلاً  : سلما آب میخوری؟

چشماشو میبنده و اون همه مژه ی ریز و درشت و روی هم میذاره و فشار میده و سرشو تکون میده ، وبارها اینکارو میکنه تا لیوان آب و بدی دستش..

یا وقتایی که گوش به حرفم میده و به جای گفتن ِ « چَشم» یا « باشه » سرشو به راست ، چند بار تکون میده..

کم سروصداست و آروم،  مگر اینکه واقعا حوصله اش سر بره ، یه نِقی بزنه...

به من که نرفته...یعنی به باباش رفته؟! بدون تردید دختر کو ندارد نشان از پدر...

الان دیگه تقریبا همه ی اعضای بدنشو میشناسه و اسم هرکدومشو که میگم نشونم میده...آخریش انگشتاش بود که چند روزی به خاطر سپرده!

اسم اکثر حیووناشم بلده...کنترل تی وی ، سجاده نماز ، حوله ، ...یا هرچیزی رو بخوایم برامون میاره...واین شده یکی از تفریحات شبانه ی من و بابایی!!! خدا ما رو ببخشه!!!

گاهی برای اینکه ببینیم یه وسیله ای رو شناخته یا نه، ازش میخوایم برامون بیاره...

 

 

صبحها هنوز صورت نشُسته، اول میره اون صندلی قرمزشو که معرف همگان هست رو خِرّ و خِر از لا به لای صندلیهای ناهارخوری پیداش میکنه و میاره و روبروی تی وی میشینه و درخواست ِ شبکه ی پویا میکنه...

جالبه که فقط چند دقیقه ی کوتاه ، موجبِ پر کردن اوقات همایونی میشه، بعدم میاد توو آشپزخونه ، ورِ دلِ خودم و تا بیرون نرم ، نمیااااد ...اینست یه دختر کدبانوی خودم پَز!

بهر حال این روزای پایانی ۱۵ ماهگی هم داره میگذره ، منم مثل ِ همه ی مامانا دارم این روند تکامل عقلی و رفتاری فرزندمو می بینم و کلی به وجد میام...

یه فرشته ی مهربون و خوش قلب ، که با تمامِ سختی ها و بیخوابیها و غذا نخوردناش و .. خیلی شیرین و لذت بخشه...پُر از نشاطم میکنه و خونه مو پُر از برکت..

خدایا ، حافظش باش...

 



[موضوع : برای دخترم، سلما, پانزده ماهگی]
[ سه شنبه 3 تير 1393 ] [ 9:51 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
یه دخملِ خوشتیپ!!!

تا سوار ماشین میشه و میبینه که من و بابایی عینک آفتابی به چشم داریم، یهوووو دلش میخواد که اونم داشته باشه...

اوایل فقط نگاهمون میکرد، اونم با تعجب...اما حالا دست به کار میشه و عینکمونو برمیداره و با کلی سعی و تلاش میذاره رو چشمش..

در ادامه مطلب ببینید مراحلشو..


ادامه مطلب


[موضوع : برای دخترم، سلما, پانزده ماهگی]
[ يکشنبه 1 تير 1393 ] [ 16:07 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
یتیم های ِ بی امام

یک شب هم که شده باور کنیم، دنیا بدون تو ، جای ِ زندگی نیست..

به خدا التماس کنیم، شاید راضی بشود و به ما بَرَت گرداند....

یا دلش به حالِ ما بسوزد، به حالِ یتیم های بی امام!!!

 

 

 

امام حسن عسکری از پدرش، وایشان از پدرانشان روایتی دارند که با این جمله شروع میشود:

ناگوارتر از یتیمی فرد از ‌پدر و مادر،‌ یتیمی آن کسی است که از امامش دور افتاده و توان وصول به او را ندارد … ». (الاحتجاج/ ج ۱/ ص ۶۶) 

 




[موضوع : دل گپه های خودمانی]
[ جمعه 23 خرداد 1393 ] [ 2:19 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
برای تو که مصداق گلی از گلهای بهشتی...

از صبح که پاشدم، پاورچین و آروم ، اومدم برم از توو اتاق لباس بردارم و برم از سوپر میوه توکوچمون یه کم سبزی خوردن بگیرم، آخه امشب مهدی روزه گرفته..به سفره ی افطاری سبزی جلوه ی خاصی میده...

ساعت هنوز ۹ نشده بود، سبزیای امیر آقا، تا ۹/۵ بیشتر عمر نمیکنه و همش بفروش میرسه...

گفتم تا سلما خوابه ، برم و پنج دقیقه ای برگردم..

درو که باز کردم..دیدم دخترک روی تخت نشسته و سرحال بهم لبخند میزنه،...سرحال بودنش بخاطر لیوان آبی بود که از کنار تختش برداشته بود و روی شلوارش خالی کرده بود...

اماده اش کردم و زدیم بیرون و سبزی بدست برگشتیم...

برای سلما فرنی درست کردم، خورد و کمی بعد خوابید...

منم مشغول کارای خونه،...کارایی که هیچوقت تمومی نداره، ..

روزایی که درس میخوندم و دانشگاه میرفتم و یا حتی باردار بودم...این کارا رو نداشتم..

انگار با بزرگتر شدن بچه ها..کارهای جدیدی به لیست روزمرگیهامون اضافه میشه..

سلما تا ظهر خوابید تا نزدیکای ساعت۲..

بیدار که شد رو مبل نشست روبروی تلویزیون، منم نشستم کنارش و چشمم به صفحه ی گوشیم، مشغول صحبت با یکی از دوستام توی وایبر بودم...

پاشد وایساد تا با هم همسطح شیم...دستاشو دور گردنم حلقه کرد و بوسه پشتِ بوسه...

بغلش کردم، حالا نوبت من بود غرق بوسه اش کنم...از خنده ریسه میرفت...

سرمو گذاشتم روی پاشو چشامو بستم...عاشقِ بوی لباساشم...هنوز بوی نوزادیاشو میده...بوی بهشت...

نفساش میخورد توو صورتم، با دستای کوچولو و تپل و البته خیس و عرق کرده اش صورتمو ناز میکردو میگفت...آسی.

 فقط یه مادر میتونه بگه، واقعا ازین لحظه شیرین ترم هست؟؟؟...نیست...

این همون ماهی کوچولوی تنگِ بلوریه دلمه که حالا وسط این آبهای آزاد ، شنا میکنه و هر روز منو به خودش وابسته تر..

واقعیت همینه ماییم که داریم بهشون وابسته میشیم..

 

تاریخ عکس: ۵ ماهگی نازدونه

 


 



[موضوع : برای دخترم، سلما, پانزده ماهگی]
[ پنجشنبه 22 خرداد 1393 ] [ 1:0 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
این روزهای نازدونه

پنجشنبه گذشته مهمون عمه مریم بودیم، سلما عجیب رفته بود توو نخِ ماهیهای توو آکواریوم ِ شوهرعمه اش...

بهش میگفتم سلما اینا ماهین، ماهی...

اونم میپرسید نی نی؟!

تشریف ببرید ادامه مطلب


ادامه مطلب


[موضوع : برای دخترم، سلما, پانزده ماهگی]
[ دوشنبه 19 خرداد 1393 ] [ 14:06 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد