بستن تبلیغات

سلمادتر

سلمادتر

سلما میوه ی عشقمونه

اللهم الرزقنی ولدا سالما صالحا

به نام خدایی که سلما را برایمان آفرید

و به من و مهدی لیاقت پوشیدن ردای مادری و پدری را عطا کرد

خدایا حافظ عشقمان، سلمای ما باش

 

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

وان یکادالذین کفروالیزلقونک بابصارهم لما سمعوالذکر و یقولون انه لمجنونوماهو الا ذکر للعالمین

قلبقلبقلب

 تاریخ عکس: ۵ ماهگی نازدونه

 

[ دوشنبه 18 فروردين 1393 ] [ 11:48 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
سلما، ننه قمر، اسکندر...

اینم از سلمای این روزهای من، که راه براه همینطور بی هوا، می آید و میبوستم.

من عاشق این لحظه های با تو بودنم.

خیلی آروم لبشو رو صورتم میذاره، بعد یه کم نگه میداره...

نفسای کوچیک و شمرده اش رو میشه حس کرد،

حالا سرشو بلند میکنه، وبا لبش صدای بوس رو درمیاره..

اینم شاهد ماجرا٬ این روزا ننه قمر جانشین خرسی تو دستای سلما شده.

 

 

 

[ چهارشنبه 3 ارديبهشت 1393 ] [ 18:15 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
هیس، نی نی لالا کرده...

این نی نی رو مامان طاهره براش از کربلا آورده،

جز این عروسکش، بقیه ی نی نی ها صلاحیت خواب روی پاهای نازدونه رو ندارند!

میزاره رو پاش و انگشتشو تا نزدیکای بینی ، والبته بیشتر روی لبش ، میذاره و میگه: 

هیسسسسس

 

[ چهارشنبه 3 ارديبهشت 1393 ] [ 17:50 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
آمّا........

هنوز یه دقیقه نشده، تبلت بدست نشستم، آخیششش، خسته نباشم...

نازدونه ناهارشو خورده و خرسیشو ، کشون کشون، دور تا دور آشپزخونه، میگردونه و زیر لب برای خودش یه چیزایی میخونه.

دیگه صداش نمیومد، فک کنم، فهمیده، بیکار یه جا نشستم، ومخصوصا اینکه، سرم ب کار خودمه، داره میاد از تنهایی!!! درم بیاره.

حدسم درست بود، اومد جلو، دستشو گذاشت رو شونه ام- وقتی میشینم، واون وایساده، تقریباً هم سطحیم- نگاش نکردم.

منتظر بودم صدام کنه.دوباره چند بار زد روی شونه ام و گفت: آمّا....

نگاش کردمو، گفتم: چیه مامان، باز من تبلت دستم گرفتم، تو اومدی...

البته با خنده گفتم، والا بهش بر میخورد و گریه میکرد.

راهشو کشید و رفت.

گفتم سلما، بیا مامانو بوس کن

گفت: نَه

گفتم، بیا مامان بوست کنه

گفت: نَه

کلی منت کشی کردم، تا باهام دوست شد...

این روزا، این وسایل دستمون، شده سوهان روح سلما، شده هووی سلما.

دوست داره یا بهش توجه کنیم، یا ب کارای دیگمون برسیم، هرکاری بجز نت گردی...

این روزا فقط وقتی خوابه، تبلت دستم میگیرم...

[ دوشنبه 25 فروردين 1393 ] [ 15:43 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
هشتمین مروارید

از بعد بستری شدن توی بیمارستان، دکتر گفت یه مدتی به سلما شیر بیومیل سویا بدم،

امکان داشت، بیماریش به خاطر عدم تحمل پروتئین یا لاکتوز شیر گاو باشه..

هرچند که بعد مدتی، طی تحقیقاتی، خودم! ب این نتیجه رسیدم که بخاطر آب شمال بوده، چون هربار بعد از اینکه از سفر برمیگشتیم ، سلما، اسهال میشد.

در حالی که توی مسافرت های نوروزمون ، برای سلما از تهران ، آب میبردم، حتی برای درست کردن غذاهاش! و خدارو شکر مشکلی پیش نیومد.

حالا که خونه ام ، دوباره شیر گاو رو براش شروع کردم، این سومین دندونه که توی این هفته ، خدا به سلما هدیه کرده.....دست آقا گاوه هم درد نکنه!

شیر بیومیل سویا بخاطر کمبود کلسیم نسبت به شیر گاو، باعث شده بود دندونای سلما به مرز لثه برسند، اما خیال بیرون اومدن نداشتن.

خلاصه اینکه این شبها، من و سلما و بابایی لحظه های نابی داریم...

بیداریم تا خود سحر...

البته دخملی اصلا بیقراری نمیکنه، فقط چشمهاش بازه، فقط بیداره، ..

دیشب، سلما تا خود صبح، یه نفس خوابید..خداروشکر

هشتمین مروارید، امروز رخ نمود: پائین، چپ، دومین پیشین

[ جمعه 22 فروردين 1393 ] [ 14:06 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
ششمین و هفتمین مروارید

ششمین دندون سلماجونی، جمعه۱۵ فروردین، آسیاب اول، پایین ، چپ

هفتمین دندون، دوشنبه ۱۸ فروردین، دومین پیشین،  بالا، چپ

مبارکت باشه دخترم.

[ سه شنبه 19 فروردين 1393 ] [ 13:46 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
یادگاریهای نوروز۹۳

        امروز بالآخره فرصتی دست داد ، تا عکس های عید رو آپ کنم، ولی اکثرشون ممنوعیت انتشار دارند، البته از نظر خودم ممنوع هستنااااا

ولی خوب، کلی وقت گذاشتم و انتخابشون کردم چون توی اکثرشون، نازدونه به ما چسبیده، وحتی امکان برش هم نیست، ماهم که سانسوری....

اما خوب دیدنشون خالی از لطف نیس.

اینا رو گفتم ، تا بگم از عکسای نوروز ، اونایی که دلم میخواس رو نشد برای سلما یادگاری بذارم...

ادامه ی مطلب در خدمتیم...............................................................................

 

سلما، لحظاتی قبل از سال تحویل۹۳


ادامه مطلب
[ دوشنبه 18 فروردين 1393 ] [ 15:47 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
اولین پست سال ۹۳

اینم از تعطیلات که تهش رو در آوردیم....

خدایا شکرت، خیلی خوب بود. همه شاد و سالمیم‌.

امیدوارم به همه خوش گذشته باشه، و یه سال پر خیر و برکت و پر از انرژی رو شروع کنند.

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

[ شنبه 16 فروردين 1393 ] [ 23:58 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
آخرین پست سال ۹۲

سلمای ۲۰ روزه ی نوروز سال۹۲

امسال به لطف خدا، یک سال و ۲۰ روزه خواهد شد....

سلما، لحظاتی بعد از تحویل سال ۹۲ ، بغل دایی جونش، که امشب، آییییی صداش میکرد...

 

 

امیدوارم، سال ۹۳ ، برای من، خانواده ام، دوستانم، نی نی وبلاگیهای دوست داشتنی، و همه ی هموطنانم، پر باشه از سلامتی، رزق فراوان و حلال، مهربونی، صبر و گذشت ، فرزندان زیبا و صالح، و همه ی خیر دنیا و آخرت...

 

فرداشب، سر سفره ی هفت سین تون، که برای من ، مثل سفره ی افطارو عزیزو پر خاطره است، خیلی دعامون کنید، سلمارم فراموش نکنید.

 

بهترین نوروز عمرتون، رو آرزومندم، خوش بگذره...

پیشاپیش، سال نوتون مبارک.

[ چهارشنبه 28 اسفند 1392 ] [ 0:58 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
اُتاد....

 روزا نازدونه روی صندلی کوچیک قرمزی که از مهد رفتن خاله ضحی ( ۱۰ سال پیش)  بهش ارث رسیده، میشینه و وسایلی که توی دستشِ رو پرت میکنه پایین و به ما نگاه میکنه و میگه: اّتاد( افتاد)، 

البته منظورش ازین نگاه اینه، که دوباره بدید دستم، وهزاران بار اینکارو تکرار میکنه، تا ما خسته بشیمو دیگه ندیم دستش، بعدم برای پایین اومدن از صندلی ای که هنوز خیلی مونده تا پاهاش به زمین برسه، انقدر میاد جلو که فقط یک سانت از باسنش روی صندلی میمونه، اون موقعه که دنبال من میگرده ، تا باقی مانده شو روی زمین بذارم.

این روزا ، فقط موقع گریه است که منو آمّا صدا میکنی، در باقی موارد به من میگی اَدِّ

و به خاله ها میگه : آدِّه

این روزا خیلی خوشمزه ای...

 

 

اینم از همون قلب ابریه معروف که بین تو وباباجون دهان ب دهان میشه..

تازه خیارو هویجم میذاری دهنت و از ما میخوای با دندونامون ازت بگیریمش!!!!

 

[ شنبه 24 اسفند 1392 ] [ 15:53 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
دلم یه هوای تازه میخواد....

آخیشش...

تموم شد این خونه تکونی جانفرسا! واقعا خسته نباشم.

وای  ک چه کیفی داره، آدم توخونه ی ترو تمیزش بشینه و یه چای کنار دستش بذاره و سلماهم خواب باشه و تبلت ب دست ، پست بنویسه و دل همه ی دوستانی ک منزل تکانی نکردند رو بسوزاند( آیکون دل همتون بسوزه، کارام تموم شد)

و صد البته از دخترکم سپاسگذارم ک مدت زمانی رو ک لازم بود برای خونه تکونی، مثلا ۳ روز ایشون، دو برابرش کردند، مثلا یه هفته!

و هزاران بار از همسر عزیزم سپاسگذارم، که صبوری کردند، دقت کنید، فقط صبوری کردند تا این یه هفته سر بیاد، و گاهی هم وروجک زاده را ب ۴ میخ کشیدند تا در خاک و خول غرق نشود...

جایزمم این بود که پدرو دختر، دیشب مارا ب شام خوشمزه ای دعوتیدند. البته این جایزه پر و پیمون بیشتر ب نفع خودشون بود که یه هفته، نون و پنیر و املت ! خورده بودن.

کاش همین فرداشب سال تحویل میشد، خداجونی من کارام تموم شده، همه ی کارام

بجز ۱-۲ مورد حیاتی که اونم مال روزای آخره، من مشکلی ندارما، تمومش کن این سال ۹۲ رو.......

دلم یه هوای تازه میخواد، مثل شمال....

کف خیابونا از بارونی ک دیشب باریده، هنوز خیسه، و صدای عبور چرخ ماشینا از روی گودالای آب، حس خوبی بهم میده....

 

[ چهارشنبه 21 اسفند 1392 ] [ 13:05 ] [ الهه مامان سلما ] [ ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،